خواب ,بودیسلاام...دیشب انقدر به گوشیم نگاه کردم تا پیام بدی،ولی ندادی و خوابم برد......نصفه شب با صدای گریه اش از خواب بیدار شدم....تو خواب گریه میکرد...چنبار صداش زدم تا بیدار شد.....خوابی که دیده بود رو برام تعریف کرد و بعدش بازم گریه....باورم نمیشد...چه خواب واضحی...هنوزم تنم حتی استخونام میلرزه..اون هیچوقت خواب نمیدید یا اگه میدید انقدر واضح و طولانی نبود...میگفت داشتیم دو تا پرنده بودیم که تو اسمون پرواز میکردیم...یهویی تو افتادی پایین..هرچی اومدم پایینتر تورو ندیدم.تا اینکه فهمیدم افتادی داخل یه چاه...خواستم بیام توش ولی نتونستم...از بالا ولی میدیدمت...از شکل پرنده درومده بودی و شده بودی خودت....بدون اینکه لباسی تنت باشه نشسته بودی و دورت سه نفر وایساده بودن که هر سه نفر خودت بود...یکیشون لباست دستش بود و دیگری چادرت...و نفر سوم داشت بهت هشدار میداد...ولی متوجه حرفاش نشدم......اینارو گفت و یکم گریه کرد و گفت تنهام نزار بعدشم خوابید....دندونام قفل شده بود....میلرزیدم...هنوزهم....میترسم....خدای من...کمکم کن.....این چه حسیه که داره منو میسوزونه.......چرا نمیتونم ...چراااااا

منبع اصلی مطلب : fasele
برچسب ها : خواب ,بودی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ :